السلام علیک ایتها صدیقة الشهیده

اٍنـا اعـطـیـنـاک الـکـوثــر

داستانی بس خواندنی از توسل به حضرت زهرا

حکايتي عجيب در توسل به فاطمه زهرا *الهي کشته شد زهراي اطهر ... امان از دل حيدر(ع)*
در جلد هفتم گنجينه دانشمندان از مرحوم حجت الاسلام آخوند ملا عباس سيبويه يزدي نقل شده است که گفت:
من پسر عمويي به نام حاج شيخ علي داشتم که از علما و روحانيون يزد بود . يک سال آن مرحوم با چند نفر از دوستان يزدي براي تشرف به حج به کربلا مشرف شده و به منزل ما وارد شدند و پس از چند روز به مکه عزيمت نمودند . من بعد از انجام مراسم حج ، انتظار مراجعت پسر عمويم را داشتم ولي مدتها گذشت و خبري نشد. خيال کردم که از مکه برگشته و به يزد رفته است . تا اينکه روزي در حرم مطهر حضرت سيدالشهدا به دوستان و رفقاي او برخوردم اصرار کردم مگر چه شده ، اگر فوت کرده است بگوييد .
گفتند واقع قضيه اين است که روزي حاج شيخ علي به عزم طواف مستحبي و زيارت خانه خدا ، از منزل بيرون رفت و ديگر نيامد . ما هر چه انتظار برديم و درباره او تجسس کرديم ، از او خبري به دست نياورديم . مأيوس شده حرکت نموديم و اينک اثاثيه او را با خود به يزد مي بريم که به خانواده اش تحويل دهيم : احتمال مي دهيم که اهل سنت او را هلاک کرده باشند . من از شنيدن اين خبر بسيار متأثر شدم . بعد از چند سال روزي ديدم در منزل را مي زنند . در را باز کردم ، ديدم پسر عموست . بسيار تعجب کردم و پس از معانقه و روبوسي گفتم : فلاني کجا بودي و از کجا مي آيي ؟

ادامه واقعه

گفت : اکنون از یزد مي آيم .
گفتم : چنانچه نقل کردند تو در مکه مفقود شده بودي ، چطور از يزد مي آيي ؟
گفت : پسر عمو ، دستور بده قليان را حاضر کنند تا رفع خستگي کنم ، شرح حال خود را براي شما خواهم گفت.
بعد از صرف قليان و استراحت ، گفت : آري روزي پس از انجام مراسم حج از منزل بيرون آمدم و به مسجدالحرام مشرف شدم . طواف کرده و نماز طواف خواندم و به منزل باز گشتم . در راه ، مردي با ريش تراشيده و سبيلهاي بلند ديدم که با لباس افنديها ايستاده بود . تا مرا ديد قدري به صورت من نگاه کرد و بعد جلو آمد و گفت : تو شيخ علي يزدي نيستي ؟ گفتم : چرا .
گفت : سلام عليکم ، اهلا و مرحبا ، و دست به گردن من انداخت و مرا بوسيد و دعوت کرد که به منزلش بروم . با آنکه وي را نمي شناختم با اصرار مرا به منزلش برد و هر چه به او گفتم شما کيستيد ، من شما را به جا نمي آورم ، گفت : خواهي شناخت ، مرا فراموش کرده اي ، من از دوستان و رفقاي شما هستم . خلاصه ظهر شد خواستم بيايم نگذاشت . گفت : مکه همه جاي آن حرم است . همين جا نماز بخوان و برايم ناهار آورد و من هر چه گفتم رفقايم نگران و ناراحت مي شوند ، گفت : چه نگراني ؟ اينجا حريم امن خداست . خلاصه شب شد و نگذاشت من بيايم . بعد از نماز عشا ديدم افراد مختلفي به آن منزل مي آيند تا جماعتي شدند و آن شخص شروع کرد به بد گفتن و مذمت کردن شيعه ها . گفت : اين شيعه ها با شيخين ميانه خوبي ندارند ، مخصوصا با خليفه دوم ، و اينها شبي را در ماه ربيع الاول به نام عيدالزهرا دارند که مراسمي را در آن شب انجام مي دهند و از وي برائت و تبري مي جويند و اين هم يکي از آنها است و اشاره به من نمود و چندان مذمت از شيعه کرد و آنها را بر عليه من تحريک نمود که همه آنها بر من خشمناک شده و بر قتل من متفق گرديدند . من هر چه مطالب او را انکار کردم ، وي بر اصرار خود افزود و در آخر گفت : شيخ علي ، مدرسه مصلي يزد يادت رفته ؟ تا اين جمله را گفت به خاطرم آمد که در زمان طلبگي در مدرسه مصلي همسايه اي به نام شيخ جابر کردستاني داشتم که سني بود و از ما تقيه مي کرد و در شب مذکور که طلبه ها جلسه جشن داشتند او به حجره خود مي رفت و در را به روي خود مي بست ، ولي بعضي از طلبه ها مي رفتند و در حجره او را باز مي کردند و او را مي آوردند و در مقابل او شوخي مي کردند و بعضي از حرفها را مي زدند و او چون تنها بود سکوت و تحمل مي کرد .
پس گفتم : تو شيخ جابر نيستي ؟
گفت : چرا شيخ جابرم !
گفتم : تو که مي داني ، من با آنها موافق نبودم .
گفت : بلي ، اما چون شيعه و رافضي هستي ، ما امشب از تو انتقام خواهيم گرفت . هر چه التماس کردم و گفتم خدا مي فرمايد : ((و من دخله کان آمنا)) گفت : جرم شما بزرگ است و تو مأمون نيستي .
گفتم : خدا مي فرمايد : ((و ان احد من المشرکين استجارک فاجره …….)))، گفت : شما از مشرکين بدتر هستيد! و خلاصه ، ديدم مشغول مذاکره درباره کيفيت قبل و کشتن من هستند ، به شيخ جابر گفتم : حالا که چنين است پس بگذار من دو رکعت نماز بخوانم . گفت بخوان .
گفتم : در اينجا ، با توطئه‌چيني شما براي قبل من ، حضور قلب ندارم . گفت : هر کجا مي خواهي بخوان که راه فراري نيست!
آمدم در حياط کوچک منزل ، و دو رکعت نماز استغاثه به حضرت زهر صديقه کبري خواندم و بعد از نماز و تسبيح به سجده رفتم و چهار صد و ده مرتبه ((يا مولاتي يا فاطمه اغيثيني )) گفتم و التماس کردم که راضي نباشيد من در اين بلد غربت به دست دشمنان شما به وضع فجيع کشته شوم و اهل و عيالم در يزد چشم انتظارم بمانند .
در اين حال روزنه اميدي به قلبم باز شد ، به فکرم رسيد بالاي بام منزل رفته خود را به کوچه بيندازم و به دست آنها کشته نشوم و شايد مولايم اميرالمومنين علي بن ابي طالب با دست يداللهي خود مرا بگيرد که مصدوم نشوم . پس فورا از پله ها بالا رفتم که نقشه خود را عملي کنم . به لب بام آمدم بامهاي مکه اطرافش قريب يک متر حريم و ديواري دارد که مانع سقوط اطفال و افراد است . ديدم اين بام اطرافش ديوار ندارد . شب مهتابي بود . نگاهي به اطراف انداختم ، ديدم گويا شهر مکه نيست ، زيرا مکه شهري کوهستاني بوده و اطرافش محصور به کوههاي قبيس و حرا و نور است ولي اينجا فقط در جنوبش رشته کوهي نمايان است که شبيه به کوه طرز جان يزد است لب بام منزل آمدم که ببينم نواصب چه مي کنند ؟ با کمال تعجب ديدم اينجا منزل خودم در يزد مي‌باشد ! گفتم : عجب ! خواب مي بينم ، من مکه بودم ، و اينجا يزد و خانه من است ! پس آهسته بچه ها و عيالم را که در اطاق بودند صدا زدم . آنها ترسيدند و به هم گفتند : صداي بابا مي آيد . عيالم به آنها مي گفت‌: بابايتان مکه است چند ماه ديگر مي آيد .پس آرام آنها را صدا زدم و گفتم : نترسيد من خودم هستم بياييد در بام را باز کنيد بچه ها دويدند و در را باز کردند همه مات و مبهوت بودند .
گفتم : خدا را شکر نماييد که مرا به برکت توسل به حضرت فاطمه زهرا از کشته شدن نجات داد و به يک طرفت العين مرا از مکه به يزد آورد سپس مشروح جريان را براي آنها نقل کردم .

نماز استغاثه به حضرت بتول (ع)
پس از نقل اين کرامت شگفت از حضرت فاطمه زهرا لازم دانستم دستور نماز حضرت فاطمه زهرا را در اينجا بياورم تا علاقمندان نماز اولين شهيده و مظلومه عالم اسلام را در گرفتاريها بخوانند و ان شاءالله نتيجه بگيرند و نگارنده را نيز از دعاي خير فراموش ننمايند .
مرحوم محدث قمي مي نويسد: روايت شده که هر گاه ترا حاجتي باشد به سوي حق تعالي و سينه ات از آن تنگ شده باشد پس دو رکعت نماز بگذار و چون سلام نماز گفتي سه مرتبه تکبير بگو و تسبيح حضرت فاطمه بخوان ، پس به سجده برو و بگو صد مرتبه : ((يا مو لاتي يا فاطمه اغيثيني )) ، پس جانب راست رو را بر زمين گذار و همين را صد مرتبه بگو پس به سجده برو و همين را صد مرتبه بگو پس جانب چپ رو را بر زمين گذار و صد مرتبه بگو . پس باز به سجده برو و صد و ده مرتبه بگو و حاجت خود را ياد کن . به درستي که خداوند بر مي آورد آن را ان شاءالله .


+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:36  توسط خادم الزهرا  |